تبلیغات
دوستت دارم ها
| عمومی ,

رسم دوستی اینست.

روزی با کسی آشنا می شوی
انتخاب می کنی
دوست میداری
دوست می دارد
و روز بعد :........"فاصله"
"تنهایی"،
"تنهایی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

همین که مردم دریابند که با خشم خود می توانند شما را بترسانند یا پریشان کنند، در وقت مناسب از این حربه برای قربانی کردن شما استفاده خواهند کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا زمانی که سر نخ های زندگی خود را به دست دیگران سپرده اید، از آرامش و صلح و صفای درونی محرومید.

 

 


نوشته شده توسط siamak در شنبه 18 شهریور 1385 و ساعت 02:09 ق.ظ
| عمومی ,
درد جدایی

دلم از همرهان وامانده ای عشق
و از این کاروان جا مانده ای عشق
چه سازم چاره ی درد جدایی
دلم بسیار تنها مانده ای عشق
 
خون دل 
 
گذر کردم زکوی و برزن عشق
دلم شد مست بوی دامن عشق
از این بی احتیاطی ها خدایا
نیفتد خون دل بر گردن عشق
 
گل محمدی

این غنچه گل محمدی پردرد است
گلبرگ دلش ز غصه ها پر گرد است
برعکس تمام غنچه ها،این گل
گَه نیلی و گَه کبود و گاهی زرد است

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه 28 خرداد 1385 و ساعت 02:06 ق.ظ
| عمومی ,

عشق چیست ؟؟؟

 

به كودكی گفتند :عشق چیست؟
 گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
 گفت : رفیق بازی
 به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت
 : پول و ثروت
 به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
 گفت :عمر
 به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
 چیزی نگفت آهی كشید
 
و سخت گریست
به گل گفتم: عشق چیست؟
 گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
 گفت :از من زیبا تره
 به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟؟

 گفت نگاهی بیش نیستم اگر از شما بپرسندعشق چیست ؟شما چه میگویید؟؟؟

 


نوشته شده توسط siamak در یکشنبه 28 خرداد 1385 و ساعت 01:06 ق.ظ
| عمومی ,

یا رب!

  

رایحه ی نگاه  لیلایی تو بر کویرستان جانمان، التهاب عشق و تشنگی شکوفه های عاطفه را سیراب می گرداند و زلال باران و صفای دریا دلان را عطایمان می کند و ما را با نماز سحر حرم نشینان درگاهت همراز می سازد.

 

نمیخوام !!!

 

نمیخوام به جزمن دوست دار دیگری باشی

نمیخواهم برای لحظه ای حتی به فكر دیگری باشی

نمیخواهم صفای خنده ات را دیگری ببیند

نمیخواهم كسی نامش،برلبهای توبنشیند

نمیخواهم به غیرازمن بگیرد دست تودستی

نمیخواهم كسی یارت شوددرراه این هستی

 

 
نوشته شده توسط siamak در یکشنبه 28 خرداد 1385 و ساعت 01:06 ق.ظ
| عمومی ,

اگه وقتشو دارین کامل بخونین

بازم سلام به همه . دوباره اومدم سرتون رو درد بیارم

یک بحثی بین من و یک بنده خدا پیش آمد گفتم بعضی جاهاش رو باستون بگم  آخه من هر وقت با اون بنده خدا بحث می کنم نمی دونم چرا چیزی

نمی تونم بگم

شاید از ترس این که ناراحت نشه از دستم . واسه همین تو وبلاگم مینویسم ،

می دونم که می خونه

هر وقت باهم صحبت می کنیم ، کمی نصیحت میشم که واقاَ ممنونشونم که اینقدر به من لطف دارن

می دونم بیشتر موقع ها که راه اشتباهی میرم به من تذکر میده

ولی بعضی موقع ها از دستشون ناراحت میشم به این دلیل که ... .  بزارین با یک مثال منظورم و برسونم .

((روزی مادری به پیش حضرت محمد (ص) اومد و گفت : یا محمد ، پسر کوچکم خیلی خرما می خوره اگه میشه شما بهش بگین که زیاد از حد هم خوب نیست چون حرف شما رو گوش می کنه

حضرت محمد(ص) گفت به مادر پسرت را فردا بیاور پیش من . فردا پسر را آوردند و حضرت شروع کرد به نصیحت که زیاد خوردن خرما خوب نیست و ... .مادر از

 حضرت سوال کرد که چرا دیروز نصیحتش نکردین؟؟؟ حضرت گفت : من خودم دیروز خرما زیاد خورده بودم به همین دلیل نمی توانستم که نصیحتش کنم که

خرما زیاد نخورد ))

می دونم که فهمیدین چی می خوام بگم . از این ناراحت می شم که بعضی وقتها من رو نصیحتی می کنه و از کاری باز می داره که خودشون انجام میدن . نمی دونم اگه میگن بد پس چرا ...... و اگه هم خوبه باسه چی میگن خوب نیست ؟؟؟

نمی دونم . کاملا گیج شدم .

یکی نصیحتت کنم من              بشنو و بهانه مگیر

همیشه باعث خوشبختی بشین و اگه هم که نمی تونین حد اقل

باعث جدایی نشین

زیبایی ظرف ها و وسیله ها به سری کاملشه . اگه جدا باشن

یا همیشه غیر استفادست یا دور ریختنی میشن

باور کنین ما انسانها هم فرقی با یک سری ظرف نداریم . وقتی که تنهاییم

گوشه گیر میشیم و ...

     حالا هرجا که هستی                      پایه هرکی نشستی

بدون این رسمه رفاقته چندین و چنسالمون نبود

    آخه این قلبه خسته                         پایه یکی نشسه

اما بدون که نمیدونست میخواد  بشکنه خیلی زود

آخه ای زخمه کاری                          چرا آروم نداری

  

چرا میسوزی و میسازی  و میگی دردی نداری

   درد نفرین تو از                             درد این زخم کاری

حتی دردهایی که تو زندگیه خود داری خیلی بد تره

خب بازم باستون مینویسم می ترسم زیاد بشه متنم سختتون باشه بخونین

ممنون میشم نظر بدین و اگه هم سوالی بود سری بعد جوابتون رو می دم

یا حق


نوشته شده توسط siamak در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ
| عمومی ,

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

سكوتم را به باران هدیه كردم                

                    تمام زندگی را گریه كردم

                               نبودی در فراق شانه هایت        

                                           به هر خاكی رسیدم تكیه كردم


نوشته شده توسط siamak در چهارشنبه 30 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ
| عمومی ,

سلام . امروز اومدم که جواب بعضی از سوال هایی که تو نظراتتون پرسیده بودید رو جواب بدم
یکی پرسیده بود که عاشقم : میتونم در جوابش بگم ( بله )
یکی دیگه پرسیده بود که ندیده چه جوری عاشق میشی ؟ درسته این حرف ولی من این حرفو قبول ندارم زیاد . مگه عشق تو چهره ی آدماست . اگه این جوریه پس اینجا دیگه (دل) جایگاهش رو از دست میده . این دوست داشتن دیگه نیست .

بیا تا ساده مثل چکاوک شویم           بیا باز گردیم و کودک شویم

همه این موضوع رو میدونین که خدا برای چی وقتی حضرت آدم رو آفرید حضرت هوا رو هم آفرید ؟
چرا هر موجود نر خدا باسش موجود ماده هم آفریده ؟
باسه این که موجودات تنها نباشن . همدمی داسته باشن و از زندگی لذت ببرند

فراق یار نه آنست که توان گفت

روزی دل به خودش میگه از این به سنگ بشم . وقتی که سنگ میشه باز وقتی سنگ دیگه ای رو میبینه عاشقش میشه
ولی بعضی از ما آدما دلامون از سنگ هم سختره

ای کاش همه میتونستیم درک کنیم همدیگرو که مجبور نشیم به دنبال راهی باشیم که ثابت کنیم کسی رو دوست داریم . که بعضی وقتها این قدری طول می کشه که خیلی دیر شده .

ولی


یک نصیحت بشنو از من کندران نبود غرض

سعی کنین کسی رو دوست داشته باشین که اطمینان داشته باشین که طرفه مقابلتون هم شما رو دوست داره
دوست داشتن رو مثل یک بنده خدا در این معنا نکنین که چون هم دیگر رو دوست دارین باید به  همدیگر برسین
اگه به این فکر باشین و جلو برین  آخرش مثله اون بیچاره به پوچ میرسین

و آخرین حرفم اینه که همیشه باعث بشیم که دیگران را به خوش بختی برسونیم نه به بد بختی.

خدایا سرای محبت کجاست          من آواره ام شهر الفت کجاست
کسانی که از عشق دم میزنند          چرا بین ما را به هم می زنند
خدایا خشبختی ازان توست و ما را هم در آن شریک کن

بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم چون میدونم این هارو خیلی بهتر و بیشتر از من یاد دارین و شنیدین
ممنون میشم بازم نظر بزارین و اگه خواستین سؤالی کنین اشکالی نداره فقط سخت نباشه .
.....................................

تا حالا تونستی انقدر پاک باشی که با نگاه کردن به کسی که دوستش داری تمام نیازهایت برطرف شود....!!! سنگینی نگاهت آنقدر بوده که... طرفی که نگاش میکنی سرشو بندازه پایین. هوس بازی رو بزار کنار , چشماتو بکار بنداز. پاک ترین و صادقانه ترین دوستت دارم ها را می توان با نگاه گفت.


نوشته شده توسط siamak در چهارشنبه 30 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ
| عمومی ,

به نام  خداوند  لوح  و  قلم                 حقیقت  نگار  وجود  و عدم

خدایی که داننده ی رازهاست               نخستین سرآغاز آغازهاست   

امروز داشتم وبلاگم رو نگاه می کردم ، دیدم تاحالا یک خط هم مطلبی ننوشتم .از همون اول با شعر آغاز میشه وبا شعرهم به پایان می رسه . البته نا گفته نماند واسه این شعر میزارم چون شعر وخیلی دوست دارم .

خلاصه تصمیم گرفتم کمی هم با کلمات بازی کنم و چند جمله ای ازش بیرون بکشم .

امروز با یکی از عزیزترین دوستام داشتم صحبت می کردم ، نمی دونم بجای اینکه حالم بهتر بشه بدتر شد.

آخه اولی که با هم دوست شدیم وقتی به اون فکر می کردم مدت زیادی طول نمی کشید که ازیاد می بردمش.

اما به مرور زمان این مسئله بر عکس شده اگه هم بخوام نمی تونم چون میدونم کمی از وجودم شده ولی این رو می دونم زمانی میتونم بهش فکر نکنم که دیگه خون در رگهام جاری نباشه.

         عاشقی دردیه درمون نداره               دل عاشق سر و سامون نداره   

         مگه آدم بدا عاشق نمیشن         به والله دل کمه دنیا رو میدن

نمی دونم این حالی که دارم از روی عادت ، از روی وابستگی یا دوسش دارم

فقط خدا کنه هر چی که هست دو طرفه باشه .

وقتی که گریه کردم گفتن بچه است................وقتی که خندیدم گفتن دیونه است

وقتی که جدی بودم گفتن مغروره.................وقتی که شوخی کردم گفتن سنگین باش

وقتی که حرف زدم گفتن پر حرفه.................وقتی که ساکت شدم گفتن عاشقه

حالا ام که عاشقم می گن گناهه

هر چه فکر میکنم نمی تونم این کلمه رو معنی کنم. به نظر ساده میاد ولی من یکی نمتونم

و اونم چیزی نیست جز ( عشق ) .

می خواستم حالا از شما کمک بگیرم ، سوال کنم واقعاً عشق یعنی چی ؟؟؟

عشق چه نوع مریضیه و واقعاً درمونش چیه ؟؟؟

آیا درمونی داره ؟ پیدا شدنیه ؟ بدست آوردنیه ؟ یا...یا...یا...؟

من که گیج شدم و نمی دونم دارم چه کار می کنم ولی گفتم می خوام از شما بپرسم و کمک بگیرم.

منتظر هستم تا نظراتتون رو بخونم .

در پناه حق 


نوشته شده توسط siamak در پنجشنبه 17 فروردین 1385 و ساعت 01:04 ق.ظ
| عمومی ,

خدایا اگر می دونی که ما بنده های تو، ناچیزیم و جز تو کسی رو نداریم پس ما رو محتاج هیچ کس نکن تا شرمنده ی تو نباشیم

.................

   بعضی وقتا که میای سر روی شونم می‌زاری    

                                                   تموم غصه‌ها رو از دل من بر می‌داری

   اما این فقط یه خوابه، خواب پشت پنجره         

                                                    وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره

غم میشینه تو حنجره

 .................

آدما مانند کتاب هستند. تا وقتی تموم نشدن برای دیگران جالبن. برای اینکه وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سراغ یک کتاب دیگه

روزی كه به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افكند كه تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم كیستی؟ گفت : غم . خیال میكردم غم نام عروسكی است كه میتوان با آن بازی كرد. ولی حالا فهمیدم كه : خود عروسكی هستم بازیچه ی دست غم

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی وبه جای انکه لبریز از کینه و نفرت بشی،حس کنی هنوزم دوسش داری

 .................

فاصله

آنچنان هم که می گویند دور نیست

گاهی چنان به من نزدیكی و

گاهی چنان دور

كه محو بودنم در تو عجیب نیست

از دلم تا دلت راهی نیست

تو مرا بخواه تا بدانی

فاصله ها بی معنی است 

.............

 محو و مات

گفته بودی که: چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات، که یکدم مژه بر هم نزنی!

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!

.................

زندگی را میتوان در غنچه ها تفسیر  کرد                                                  

           با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد                                            

   

      سینه ها را پر از احساس کبوترها نمود                                    

          کینه ها  را با نگاه ساده ای زنجیر کرد                           

 

 همچو شبنم چشم در چشم شقایقها گشود
                     طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد


نوشته شده توسط siamak در جمعه 4 فروردین 1385 و ساعت 01:03 ق.ظ
| عمومی ,

هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی

 ................................

فقط یک بار به دنیا می آیی ، 

                                     فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می کند ؛

اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود ؛

                                       اگر این فرصت یک باره را از دست دهی،

                                     چه خواهی کرد ؟

گرچه یک بار به دنیا می آیی

اما یادت باشد که هر صبح، تولدی دوباره است؛

           تولدی  از خود، با خود و به دست خود.

 

 


نوشته شده توسط siamak در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 03:02 ق.ظ
| عمومی ,

گفتی از یاد تو میرم                         نه عزیزم مگه میشه

بجا چشمام قلبم اما                            پیش توست تا همیشه

فاصله بین من  تو                            تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که                             جدا بمونیم از هم تا همیشه

روزه موعود ومنتظر باش                  که زیادم دور نیست

من کنار تو با تو                              مال منی تا همیشه

نمی دونم که کجا و با که هستی             نمی خوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم                     توی قلبم تا همیشه

یه روزی یه وقا یه جائی                     چشم من میفته تو چشمای تو

اما این همون خیاله که                        با من هست تا همیشه

نمی خوام که نا امیدی                         بشینه تو قلبه خستم

چی دیدی خدا رو شاید                        بشی مال من همیشه


نوشته شده توسط siamak در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
| عمومی ,

به لبخند آیینه ای تشنه ام                      به آغوش بی کینه ای تشنه ام

سلامی صمیمانه آیا کجاست                 سر آغاز الفت خدایا کجاست

خدایا سرای محبت کجاست                  من آواره ام شهر الفت کجاست

کسانی که از عشق دم میزنند                چرا بین ما را به هم می زنند

خدایا نسیم نوازش کجاست                   کویرم سراغاز بارش کجاست

بیا تا به لبخند عادت کنیم                     به این راه ز پیوند عادت کنیم


نوشته شده توسط siamak در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
| عمومی ,

وقتی چشمام پر اشکه                              وقتی قلبم بی قراره

       وقتی پا به پای ابرا                                 چشم من بارون می باره

     وقتی مثل یه پرنده                                 میرم و گوشه می گیرم

     وقتی با نبودن تو                                    توی هر لحظه میمیرم

 با یه حسه عاشقانه                                انتظار تو رو دارم 

    من یه ماهی توی دریا                              تو که نیستی بیقرارم
     وقتی خواب تو می بینم                             خواب عاشقونه ی تو

      وقتی که قطره ی اشک رو                       می بینم رو گونه ی تو

     وقتی قلبه عاشقم رو                                پیش پای تو می ریزم

    وقتی که بلور اشک و                              واسه تو هدیه میارم

 

تو که نیستی قلب عاشق بیقراره    

  آرزوی تو رو داشتن باز تو رو یادم میاره

 

   تو بدون ،بی تو هرگز                             شب من سحر نمیشه

  جز تو چشمم واسه هیچ کس                     نمی باره تر نمیشه   

   هنوزم حسه نیازت                                   از تو قلب من نرفته

       کاش بدونی کاش بدونی                            زندگی بی تو چه سخته 


نوشته شده توسط siamak در یکشنبه 25 دی 1384 و ساعت 06:01 ق.ظ
| عمومی ,

دو باره دل هوای با تو بودن کرده                                                    

                                                نگو این دل دوری عشق تو باور کرده       

دل من خسته از این دست به دعاها بردن                                            

                                              همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن           

حالا من یه آرزو دارم تو سینه                                                         

                                             که دوباره چشم من تورو ببینه             

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا  می دم                                           

                                               آخه تو رنگ چشمات قیمت دنیا رو دیدم   

توی هفت آسمون تو تک ستاره ی  منی                                              

                                          به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه                                                         

                                  که دوباره چشم من تورو ببینه   


نوشته شده توسط siamak در پنجشنبه 15 دی 1384 و ساعت 05:01 ق.ظ
| عمومی ,

در سکوت سینه ام فریاد هاست                 وز زبانم قسه ها بی محتواست 

    چشم من دیگر فروقش کم شد                  آب شیرین زهر کژ دم شد            

من چه گویم از غم این روزگار                     مردم سنگین دل و ناسازگار      

یک زمانی عشق ها دیرینه بود                  دوستی ها صاف و بی کینه بود  

یک زمان فرهاد بود و بی ستون                  کوه را می کند از روی جنون      

آنکه با یادی ز عشقت زنده است                از زمین و آسمان ها کنده است 

....................

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و برات گریه میکنم . پس هر وقت که بارون اومد بدون که دلم برات تنگ شده 

.....................

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش          من سپارم به تو از چشم حسود چمنش


نوشته شده توسط siamak در پنجشنبه 15 دی 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ
| عمومی ,

تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق باسه زنده بودنی


تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید


چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور


با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی


مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی



تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی


تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید


عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی


نوشته شده توسط siamak در چهارشنبه 11 آبان 1384 و ساعت 03:11 ق.ظ
| عمومی ,

به نامه آن خدایی که اسم او آسایش روح انسان است و دستورات او گشایش و پیروزی در کارهاست .

و به نام او كه دل شکسته گان را مداوا می کند و محبت او بلاها را از انسان دور می کند. 

و رحمت الهی در هنگام صبح مومنان را شادی می بخشد .

پاکی خودت را در روح و جان ما قرار بده و دل ما را به سوی خودت راهنمایی کن

و چشم ما را به نور خودت روشنایی بخش و به ما آن چیزی را بده که برای ما خوب است

و ما را به غیر از خودت واگزار مکن.

خدایا عذر خواهی ما را بپذیر و گناهان ما را ببخشا.

خدایا از گناهان خود بیم ناکم و مرا به خاطره خوبی های خودت بیامرز.

خدایا در دلهای ما به جز بذر محبت خودت نکار و بر تن و روح ما به غیر از محبت و لطف خود قرار نده و

بر ا عمال ما جز از راه لطف نگاه مکن و

ما را ببخشا


نوشته شده توسط siamak در چهارشنبه 6 مهر 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ
| عمومی ,

دختری از پسری پرسید : که آیا اونا قشنگ میدونه ؟ پسر جواب داد : نه

پرسید : آیا دلش میخواد تا ابد با اون بمونه ؟ گفت : نه

سپس پرسید : اگه ترکش کنه، گریه می کنه ؟ و بار دیگه تکرار کرد : نه

دختر خیلی ناراحت شد ، وقتی دختر خواست دیگه بره در حالی که اشک داشت از چشماش

جاری می شد

پسر بازوهاشا گرفت و گفت

تو قشنگ نیستی، بلکه زیبایی، من نمی خوام تا ابد با تو باشم، من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم،

 و اگه تو بری من گریه نمی کنم،

من می میرم

.............................

یه روز دوستی از عشق می پرسه : میدونی فرقه من با تو چیه...؟

من آدمها رو با یک سلام باهم آشنا میکنم ولی تو با یک نگاه !

فرقه دیگه هم اینه که : من آدمها رو با یک دروغ از هم جدا میکنم

 ولی تو با مرگ


نوشته شده توسط siamak در سه شنبه 29 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ
| عمومی ,

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم٬

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم٬

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم٬

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

.............................................................

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی

و جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

..............................

وقتی به من گفت تا آخره دنیا باهاتم ! اون وقت بود که فهمیدم چرا میگن

دنیا ۲روزه...!!!

..................

تو مپندار که خاموشیه من هست برهانه فراموشیه تو!


نوشته شده توسط siamak در چهارشنبه 16 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ
| عمومی ,

     ناله یی در شب

     ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من 
     وی نام تو روشنگر شام و سحر من 
     جز نقش تو نقشی نبود در نظر من 
    شب ها منم و عشق تو و چشم تر من

     در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
     در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم 
     هر منظره را منظری از روی تو دیدم
   چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم

     غم نیست كسی را كه دلش سوی خدا بود
     در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
     جانش به درخشندگی آینه ها بود 
     بیچاره اسیری كه گرفتار طلا بود

     هر جا نگرم یار تویی جز تو كسی نیست
     از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
     بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
     غیر از تو به فریاد كسان دادرسی نیست

     محروم كسی كز تو جدا بود و ندانست
     در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
     آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
     عالم همه آیات خدا بود و ندانست


     هر پل كه مرا از تو جدا كرد شكستم
     هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
     آن در كه نشد غرفه ی دیدار تو بستم
     صد شكر كه از باده ی توحید تو مستم

     من بی كسم و جز تو خدایی كه ندارم
    گر از سر كویت بروم رو به كه آرم
    بر خاك درت گریه كنان سر بگذارم
    خواهم كه به آمرزش تو جان بسپارم

           اینست دعای شب و ذكر سحرمن

                                                         مهدی سهیلی


نوشته شده توسط siamak در سه شنبه 15 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ
| عمومی ,

       اگر رفتم تو یادم کن    اگر مردم تو خاکم کن 

     اگر ماندم در این دنیا   به مهر خود تو شادم کن

........................

 نرسد دست تمنا چون به دامان شما

   می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما

   از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

  نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

  ..................... 

    هرکی هستم  هر چی هستم

    پای عهدمون نشستم

    عهدی که تو رخت گرما

    یک شبه رویایی بستم

    اگه ناز و اگه سختم

    بی تو من یک تیره بختم

    با تو ای همیشه با من

    صاحب تاج و تختم

    به تو ساده دل ندادم

    که بری ساده ز یادم

    من هلاک بودن تو

    بی تو شمعی رو به بادم

    اسم تو نبض صدامه

    وسعت بی انتهامه

          تو عزیزی و وجودت    تنها حل غصه هامه

                                                  رضا صادقی      

نوشته شده توسط siamak در سه شنبه 15 شهریور 1384 و ساعت 02:09 ق.ظ
| عمومی ,

دشتهایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آید!
من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید ،
پی نوری ، ریگی ،  لبخندی.
 
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد.
 
پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم:
چه کسی با من ، حرف می زد؟
سوسماری لغزید .
راه افتادم .
یونجه زاری سر راه ،
بعد جالیزخیار ، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک .
 
لب آبی
گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از سرکوه .
 چه کسی پشت درختان است؟
هیچ ، می چرد گاوی در کرت .
ظهر تابستان است .
سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک ،
گوشه ایی روشن و پاک ،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست .
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.
 
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم
 صبح
 
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .
دورها آوایی است ، که مرا می خواند.»


سهراب سپهری


نوشته شده توسط siamak در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ + + + + + + + + + + + + + +

صفحات: